رفت و آمدهای من و سپیده هر روز بیشتر میشد به طوری که تبدیل به دو دوست صمیمی شده بودیم و ساعتهای زیادی را با یکدیگر میگذراندیم این اعتماد و صمیمیت تا آن جا پیش رفت که دیگر صندوقچه اسرار و خاطرات گذشته را برای هم بازگو میکردیم حتی از ارتباطات قبل از ازدواج نیز با یکدیگر سخن میگفتیم تا این که روزی من به اتفاق یکی از بستگانم به کافی شاپ رفتم و از سپیده هم خواستم همراه ما به کافی شاپ بیاید.