مارینا تسوتایوا علیرغم اینکه دور از انقلاب به سرودن شعرهای عاشقانه پایبند ماند، داراییاش را از دست داد، مهاجرت کرد، دختر کوچکش را فقر و گرسنگی بلیعد و دختر بزرگش به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد، همسرش تیرباران شد و از خانوادهاش تنها یک نفر باقیماند، یک نفر که خودش نبود: پسرش؛ پسری که مادرش را آویخته به داری بر شاخه درختی، رقصان دید.