مدتی بود که فهمیده بودیم با زنی به صورت صیغهای ازدواج کرده؛ این موضوع به شدت ما را تحت تأثیر قرار داده بود؛ بچهها ناراحت بودند. پدرشان خیلی کتکشان میزد و اذیتشان میکرد تا اینکه تصمیم به قتل او گرفتیم. من تفنگ بادی شوهرم را برداشتم؛ او با این تفنگ به شکار میرفت. تفنگ را سمتش گرفتم و به او شلیک کردم.